دیر بن بست

وبلاگ شخصي حسين فخرايي

جهانی که در ان زندگی می کنیم.

بعضی ها با صدای قوقولی خروس و بعضی ها هم با صدای زنگ ساعت و  بعضی ها هم  به خاطر قضای حاجت شان صبح ها از خواب بیدار می شوند.اما ادامه بیداری برای همه  تقریبا یکسان است. زندگی...

خیلی را در روز چندین بار می بینیم. به خیلی ها وابسته می شویم. چند نفری را دوست می داریم و از خیلی ها بدمان می اید . از کسانی متنفر می شویم و رویمان از آنها برمی گردانیم. اما همه در یک چیز با هم مشترکیم.  زندگی...

زندگی ما تکرار روزمره کارهایی هست که سالها همه انجام داده اند.نه یکسال قبل یا 10 سال قبل بلکه قرنها پیش. پدرم صبح از خواب برمی خاست . به دنبال فراهم کردن نانی جان می کند. برای منی که الان صبح از خواب برمی خیزم و جان می کنم برای کسی که فردا باید جان بکند برای کسی دیگر.

همیشه واژه ها و انسانها با هم زیسته اند . هیچ وقت هم از هم جدا نشده اند. اما مرگ و زندگی  دو واژه ای بوده اند که انسانها را گرفتار خود کرده اند. تا حدی که با یاد آوری این دو کلمه انسانهایی هم را در کنارشان حس کرده ایم.

برای من کلمه فاضل تداعی گر کلمه مرگ و زندگی با هم است. اصلا یادم نیست از کی مو هایم را بدست فاضل سپرده ام. فاضل همیشه آرام بود . لبخند بر لب داشت و با یک کلمه سر شوخی را باز می کرد. گاهی  با مصطفی همراه می شد و گاهی با او رقابت می کرد. از خانواده خودشان گرفته تا خانواده سرکوهی .پدر من هم بی نصیب نمی ماند.

سه روز پشت سر هم می امدم آرایشگاه شکوه. "فاضل نیست فردا بیا. آمد و نیامدی .می گم زنگ بزند." درست دو روز مانده به عروسیش بود. تماس گرفت. نشستم .لباس کارش را پوشید.مصطفی یواشکی در گوشم گفت به زودی بی { غروب} می کند. فاضل متوجه می شود و لبخند می زند.عروسی دعوتم می کند. به جای کارت عروسی کلامش از پاکت بیرون می آورد...

الان مدتی گذشته اما هر وقت دستم را بر موهایم می برم دست فاضل و قیچی اش احساس میکنم. دیگر نمی توانم به همان صندلی تکیه دهم. آرایشگاه را عوض کردم. جلوه را برشکوه ترجیح دادم. باز هم فاضل اینجاست.اما درون قاب و عکسی بر روی دیوار.

آرایشگری که موهایم را کوتاه می کند نتوانسته است با موهایم کنار بیاید و آفتابه اش را جا می گذارد.طوری که همه به شاهکارش پی می برند. با فاضل شوخی می کردم که فحش ها را از خانه تقدیمت میکنم. اما اینجا دیگر جای شوخی نمانده.

جهانی کوچکتر از پیاز مو داریم. هم من و هم فاضل ووو پیاز های موایم. خیلی ها که ادعای بزرگی می کنند و غرور شان تا به ثریا می رود باز هم همان پیاز مو اند...

 به عروسی  اش نرفتم اما حالا باید به مراسم ختمی که در مسجد برایش گرفته اند بروم .باورم نمی شود... فاضل به این زودی ... غروبی که سالهای سال باید به سراغش  بیاید خیلی خیلی زود رسیده بود.

فاضل و مصطفی به نوبت مو ها را از کف مغازه تمیز می کنند. مو های صاف و پر پیچ ، سیاه و سفید با هم قاطی می شوند و در سطل زباله ریخته می شوند . مرگ و زندگی در کنار هم در سطل زباله به تماشای منی نشسته اند که روز به روز به دنبال آرایشگری می کردم تا شاید آفتابه اش را جا نگذارد. خدایا این است جهانی که در آن زندگی می کنیم؟


 

   + حسین فخرایی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()